تبلیغات
دعا و نیایش - مطالب حکایات آموزنده
درباره

اینجا وبلاگی است باهدف گردآوری ادعیه و اذکار رسیده از ائمه معصومین علیهم السلام تا با واسطه قرار دادن آنان و بهره بردن از کلام الهی، اتصال خود را به صراط مستقیم و درگاه خداوند در همه لحظات حتی در سختیها از دست ندهیم.
منوی اصلی
موضوعات وبلاگ
جستجو
مطالب پیشین
آرشیو مطالب
صفحات مجزا
ختم صلوات

لوگوی دوستان
ابزار و قالب وبلاگ

حجاب خون بهای شهیدان

پایگاه سربازان گمنام امام زمان(عج)


تیم سایبری پلارک

 نیایش

لوگوی دوستان
لینک دوستان
پیوندهای روزانه
نویسندگان
کاربردی
ابر برچسب ها
آمار وبلاگ
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • کل بازدیدها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین به روز رسانی :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل مطالب :
نماز اول وقت

داستانک:

حضرت حجه الاسلام و المسلمین هاشمی نژاد می فرمودند:

یک پیرمرد مسنّی  ماه مبارک رمضان « مسجد لاله زار» می آمد خیلی آدم موفقی بود همیشه قبل از اذان توی مسجد بود.

به او گفتم حاج آقا شما خیلی موفّق هستید من هر روز که مسجد می آیم می بینم شما زودتر از ما آمده اید جا بگیرید.

 گفت: نه آقا من هر چه دارم از نماز اول وقت دارم. بعد گفت: من در نوجوانی به مشهد رفتم.

مرحوم « حاج شیخ حسن علی نخودکی» باغچه ای در  نجودک داشت به آنجا رفتم و ایشان را پیدا کردم و به ایشان گفتم: من سه حاجت مهم دارم دلم می خواهد هر سه تا را خدا توی جوانی به من بدهد. یک چیزی یادم بدهید.

فرمودند: چی می خواهی؟

گفتم: یکی دلم می خواهد در جوانی به حج مشرّف شوم. چون حج در جوانی یک لذّت دیگری دارد.

 فرمودند: نماز اوّل وقت به جماعت بخوان.

 گفتم: دوّمین حاجتم این است که دلم می خواهد یک همسر خوب خدا به من عنایت کند.

فرمودند: نماز اول وقت به جماعت بخوان.

 سوم اینکه خدا یک کسب آبرومندی به من عنایت فرماید.

فرمودند: نماز اول وقت به جماعت بخوان.

 این عملی را که ایشان فرمودند من شروع کردم و توی فاصله ی سه سال هم به حج مشرّف شدم هم زن مؤمنه و صالحه خدا به من داد و هم کسب با آبرو به من عنایت کرد.[ داستانهایی از مردان خدا صفحه۵]




برچسب ها :
نماز اول وقت ,  حاج حسنعلی نخودکی اصفهانی ,  شیخ نخودکی , 

صله رحم و طول عمر در کلام امام کاظم علیه السلام

شعیب عقر قوفى مى گوید:… من با یعقوب (اهل مغرب ) که براى زیارت به مکه آمده بود، محضر امام کاظم علیه السلام رسیدیم . امام نگاهش که به یعقوب افتاد، فرمود:- اى یعقوب ! تو دیروز به اینجا وارد شدى و میان تو و برادرت اسحاق در فلان محل درگیرى پیش آمد و کار به جایى رسید که همدیگر را دشنام دادید. شما نباید مرتکب کار زشت و قبیحى شوید. فحش دادن و ناسزا گفتن به برادران دینى ، از آیین ما و پدران و نیاکان ما بدور است و ما به هیچ یک از شیعیان خود اجازه نمى دهیم که چنین رفتارى را داشته باشند. از خداى یگانه بپرهیز و تقوا داشته باش . اى یعقوب ! به زودى مرگ بین تو و برادرت (به خاطر قطع رحم )، جدایى خواهد افکند.برادرت اسحاق در همین سفر پیش از آنکه به نزد خانواده خود برگردد خواهد مرد و تو نیز از رفتارت پشیمان خواهى شد.شما قطع رحم کردید و نسبت به یکدیگر قهر هستید، بدین جهت خداوند عمر شما را کوتاه نمود.یعقوب گفت : فدایت شوم ! اجل من کى خواهد رسید؟امام فرمود: اجل تو نیز رسیده بود ولى چون تو در فلان منزل به عمه ات خدمت کردى و بواسطه هدیه او را خوشحال نمودى ، بخاطر این صله رحم خداوند بیست سال بر عمر تو افزود.شعیب مى گوید: پس از مدتى یعقوب را در مکه دیدم . احوالش را پرسیدم . او گفت :- برادرم ، همانطور که امام علیه السلام گفته بود، پیش از آنکه به خانه خود برسد وفات یافت و در همین راه به خاک سپرده شد.

مؤسسه جهانی سبطین علیهما السلام




برچسب ها :
موسی بن جعفر علیهما السلام ,  صله رحم ,  طول عمر ,  صله رحم و طول عمر , 

--
تنها لبخند حضرت زهرا بعد از پدر ؛ برای چه بود؟

بسیاری از خانمها به حضرت زهرا سلام الله علیها علاقه بسیاری دارند و برای ایشان گریه می كنند ؛ اما متاسفانه حجاب را رعایت نمی كنند. لازم است به این روایت توجه كنند

روایت شده: حضرت فاطمه سلام الله علیها  به اسماء بنت عُمَیْس فرمود: من ناپسند مى‏دانم آنچه را كه با آن جنازه‏ى زنان را حمل مى‏كنند ، كه پارچه‏ اى روى جنازه‏ ى آنها مى‏اندازند و جسم آنها از زیر پارچه پیدا است، و هر كس آن را دید تشخیص مى‏دهد كه مرد است یا زن، من ضعیف شده ‏ام و گوشت بدنم گداخته شده، آیا چیزى نمى‏ سازى كه مرا بپوشاند.

اسماء گفت: آن زمان كه در حبشه بودم ، مردم حبشه براى حمل جنازه چیزى را كه پوشاننده بدن بود ساخته بودند، اگر مى‏خواهى مثل آن را بسازم.

فاطمه سلام الله علیها  فرمود: آن را بساز.

اسماء تختى طلبید و آن را به رو انداخت، سپس چند چوب از شاخه‏ ى خرما طلبید و آن را بر پایه‏ هاى آن تخت، استوار كرد و سپس پارچه‏اى روى آن كشید (شبیه عِمارى درآمد) و به فاطمه سلام الله علیها  عرض كرد: تابوتهاى مردم حبشه، این گونه است.

فاطمه سلام الله علیها  آنرا پسندید و به اسماء فرمود: خدا تو را از آتش دوزخ محفوظ بدارد، مانند این تابوت براى من بسازد و مرا با آن بپوشان.

و نقل شده وقتى كه حضرت زهرا سلام الله علیها  آن تابوت را دید خندید، با توجه به اینكه بعد از رحلت رسول خدا صلی الله علیه و آله  هیچگاه تبسّم (لبخند) نكرده بود و فرمود: این تابوت، چقدر زیبا و نیكو است كه مانع مشخص شدن زن و مرد مى‏ شود! [كشف ‏الغمّه ج 2 ص 67 به نقل از ابن ‏عبّاس]

و نیز حضرت صدیقه‌ی کبری سلام الله علیها  وصیت‌های خود را به شرح زیر بیان داشت:

1. ای پسر عمو!؛ مردها بدون همسر نمی توانند زندگی کنند... خواهشمندم بعد از من با اُمامة (دختر خواهرم، زینب) ازدواج کن، زیرا نسبت به کودکان من مهربان است.

 2 ـ برای من تابوتی تهیه کن که در موقع حمل جنازه‌ام، حجم بدنم پیدا نباشد...   

3 ـ مرا شبانه غسل بده و کفن کن و به خاک بسپار. اجازه نده اشخاصی که حقّم را غصب کرده‌اند و اذیّت و آزاری نمودند، بر من نماز بخوانند و یا به تشییع جنازه‌ام حاضر شوند...».

 [مناقب آل أبی طالب(ع) 3: 362؛  بحار الأنوار... ج 43: ص 214]

نكته عجیب اینجاست كه حضرت زهرا سلام الله علیها با وجود وصیت به دفن شبانه، وصیت به ساخت تابوت می كنند . در صورتی كه در هنگام شب ، بدن ایشان دیده نمیشد و این نشانه حیای عجیب این بانوی مكرمه است




برچسب ها :
زهرا سلام الله علیها ,  عماری ,  اسماء بنت عمیس ,  ساخت تابوت پوشیده برای حضرت فاطمه سلام الله علیها ,  حجاب فاطمه ,  حیا , 

خشم شیطان در برابر سكوت   

روزى مولاى متّقیان امیرالمؤمنین از محلّى عبور مى نمود، ناگهان متوجّه شد كه شخصى مشغول فحش دادن و ناسزاگوئى، به قنبر غلام آن حضرت است و قنبر مى خواست تلافى كند و پاسخ آن مردبى ادب را بدهد.
ناگهان امیرالمؤ منین علىّ علیه السلام بر قنبر بانگ زد كه: اى قنبر! آرام باش و سكوت خود را حفظ كن و دشمن خود را به حال خود رها ساز تا خوار و زبون گردد.
سپس افزود: ساكت باش و با سكوت خود، خداى مهربان را خوشنود گردان و شیطان را خشمناك ساز و دشمن خویش را به كیفر خود واگذارش نما.
امام علىّ علیه السلام  پس از آن فرمود: اى قنبر! توجّه داشته باش كه هیچ مؤ منى نتواند خداوند متعال را، جز با صبر و بردبارى خشنود سازد.
و همچنین هیچ حركت و عملى همچون خاموشى و سكوت ، شیطان را خشمگین و زبون نمى گرداند.

و بدان كه بهترین كیفر براى احمق ، سكوت در مقابل یاوه ها و گفتار بى خردانه او است 

--



الكنى و الا لقاب، شیخ عباس قمی، ج 2، ص 294.

تقویم شمیم یار




برچسب ها :
سکوت ,  صبر ,  پاداش ,  خشنودی خدا ,  خشم شیطان , 

مادر حضرت رقیه كه بود؟ و چگونه صدای حضرت رقیه به یزید رسید؟


سوال 1:

مادر حضرت رقیه كه بود؟ و آیا در كربلا حضور داشت؟

پاسخ :

مادر حضرت رقیه ، مطابق بعضی از نقلها ، « ام اسحاق» نام داشت كه قبلا همسر امام حسن علیه السلام بود ؛ و آن حضرت در وصیت خود به برادرش امام حسین علیه السلام سفارش كرد كه با ام اسحاق ازدواج كند ، و فضایل بسیاری را برای آن بانو برشمرد [ابصارالعین فی انصار الحسین صفحه 368]

بعد از ولادت حضرت رقیه ، ام اسحاق بیمار شد و دیری نپایید كه از دنیا رفت  [ السیده رقیه صفحه 24]

سوال 2 :

مداحان و سخنرانان می گویند : در خرابه شام رقیه یاد پدرش را كرد و همه به گریه افتادند و صدای آنان به یزید رسید . حال سوال اینجاست كه چگونه صدا ، از داخل خرابه به قصر رسیده است؟ یعنی یزید داخل خرابه بوده است؟!  آیا این دروغ نیست؟!

پاسخ :

معاویه در حال ساخت قصری به نام كاخ خضرا بود ، برای همین خانه هایی را خرید تا قصر را بنا كند

یكی از این خانه ها متعلق به پیر زنی بود كه حاضر به فروش خانه ی خود نبود و می گفت می خواهم در همین جا زندگی كنم و بعد از مرگم نیز قبرم درون خانه ام باشد.

معاویه دستور داد خانه را خراب كنید ، اما عمرو عاص مخالفت كرد و گفت :

"عرب همیشه در آرزوی حاكمی عادل بوده و تو می توانی از این فرصت استفاده تبلیغاتی كنی ؛ به این صورت كه قصر را بسازی و آن خانه را خراب نكنی . آنوقت هركه از درب قصر وارد شود اولین سوالی كه برایش پیش می آید این است كه این خانه ی خرابه در وسط قصر چه می كند و ما به او پاسخ می دهیم كه عدالت ما به ما اجازه ی خراب كردن خانه ی پیر زن را نمی دهد "

این جریان اتفاق می افتد و بعد از مدتی پیر زن از دنیا می رود و معاویه باز هم آن خانه را خراب نمی كند.

در زمان یزید با وجودی كه این خانه به خرابه تبدیل شده  باز هم این نیرنگ ادامه پیدا می كند

زمانی كه اسرا را به شام می آورند ، در آن خرابه قرار می دهند و آن خرابه داخل حیاط  قصر بوده است 

[منبع:كتاب ریحانه كربلا - نوشته عبدالحسن نیشابوری- صفحه101 به نقل از كتاب صفریه جلد 2 صفحه 42 – با اندكی تصرف]

منبرک




برچسب ها :
حضرت رقیه سلام الله علیها ,  خرابه شام ,  یزید ملعون , 

حضرت آیت الله مرعشی نجفی می فرمودند:

شب اول قبر آیت‌‌الله شیخ مرتضی حائری قدس سرّه، برایش نماز لیلة‌ الدّفن خواندم، همان نمازی که در بین مردم به نماز وحشت معروف است. بعدش هم یک سوره یاسین قرائت کردم و ثوابش را به روح آن عالم هدیه کردم،. چند شب بعد او را در عالم خواب دیدم. حواسم بود که از دنیا رفته است. کنجکاو شدم که بدانم در آن طرف مرز زندگی دنیایی چه خبر است؟!

پرسیدم: آقای حائری، اوضاع‌تان چطور است؟ آقای حائری که راضی و خوشحال به نظر می‌آمد، رفت توی فکر و پس از چند لحظه، انگار که از گذشته‌ای دور صحبت کند شروع کرد به تعریف کردن... وقتی از خیلی مراحل گذشتیم، همین که بدن مرا در درون قبر گذاشتند، روحم به آهستگی و سبکی از بدنم خارج شد و از آن فاصله گرفت. درست مثل اینکه لباسی را از تنت درآوری. کم کم دیگر بدن خودم را از بیرون و به طور کامل می‌دیدم. خودم هم مات و مبهوت شده بودم، این بود که رفتم و یک گوشه‌ای نشستم و زانوی غم و تنهایی در بغل گرفتم.

ناگهان متوجه شدم که از پایین پاهایم، صداهایی می‌آید. صداهایی رعب‌آور و وحشت‌افزا! صداهایی نامأنوس که موهایم را بر بدنم راست می‌کرد. به زیر پاهایم نگاهی انداختم. از مردمی که مرا تشیع و تدفین کرده بودند خبری نبود. بیابانی بود برهوت با افقی بی‌انتها و فضایی سرد و سنگین و دو نفر داشتند از دور دست به من نزدیک می‌شدند. تمام وجودشان از آتش بود. آتشی که زبانه می‌کشید و مانع از آن می‌شد که بتوانم چشمانشان را تشخیص دهم.

انگار داشتند با هم حرف می‌زدند و مرا به یکدیگر نشان می‌دادند. ترس تمام وجودم را فرا گرفت و بدنم شروع کرد به لرزیدن. خواستم جیغ بزنم ولی صدایم در نمی‌آمد. تنها دهانم باز و بسته می‌شد و داشت نفسم بند می‌آمد. بدجوری احساس بی‌کسی  غربت کردم:

 - خدایا به فریادم برس! خدایا نجاتم بده، در اینجا جز تو کسی را ندارم....

همین که این افکار را از ذهنم گذرانیدم متوجه صدایی از پشت سرم شدم. صدایی دلنواز، آرامش ‌بخش و روح افزا و زیباتر از هر موسیقی دلنشین! سرم را که بالا کردم و به پشت سرم نگریستم، نوری را دیدم که از آن بالا بالاهای دور دست به سوی من می‌آمد. هر چقدر آن نور به من نزدیکتر می‌شد آن دو نفر آتشین عقب‌تر و عقب‌تر می‌رفتند تا اینکه بالاخره ناپدید گشتند.

نفس راحتی کشیدم و نگاه دیگری به بالای سرم انداختم. آقایی را دیدم از جنس نور. نوری چشم نواز آرامش بخش. ابهت و عظمت آقا مرا گرفته بود و نمی‌توانستم حرفی بزنم و تشکری کنم، اما خود آقا که گل لبخند بر لبان زیبایش شکوفا بود سر حرف را باز کرد و پرسید: آقای حائری! ترسیدی؟

من هم به حرف آمدم که: بله آقا ترسیدم، آن هم چه ترسی! هرگز در تمام عمرم تا به این حد نترسیده بودم. اگر یک لحظه دیرتر تشریف آورده بودید حتماً زهره ‌ترک می‌شدم و خدا می‌داند چه بلایی بر سر من می‌آوردند.

بعد به خودم جرأت بیشتر دادم و پرسیدم: راستی، نفرمودید که شما چه کسی هستید.

و آقا که لبخند بر لب داشت و با نگاهی سرشار از عطوفت، مهربانی و قدرشناسی به من می‌نگریستند فرمودند:  من علی بن موسی الرّضا هستم. آقای حائری! شما 38 مرتبه به زیارت من آمدید من هم 38 مرتبه به بازدیدتان خواهم آمد، این اولین مرتبه‌اش بود؛  37 بار دیگر هم خواهم آمد...

[منبع: كرامات امام رضا علیه السلام از زبان بزرگان ؛ صفحه 29]

http://www.manbarak.ir/




برچسب ها :
امام رضا علیه السلام ,  شب اول قبر , 

پندی از ابلیس
امام صادق علیه السلام  برای حفص بن غیاث حکایت فرمودند که:
«روزی ابلیس بر حضرت یحیی علیه السلام ظاهر شد درحالی که ریسمانهای فراوانی به گردنش آویخته بود؛ حضرت یحیی از او پرسید: این ریسمانها چیست؟ ابلیس گفت: اینها شهوات و خواسته های نفسانی بنی آدم است که با آنها گرفتارشان می کنم.
حضرت یحیی پرسید: آیا چیزی از ریسمانها هم برای من هست؟ ابلیس گفت: بعضی اوقات پرخوری کرده ای و تو را از نماز و یاد خدا غافل کرده ام.
یحیی گفت: به خدا قسم، از این به بعد هیچ گاه شکمم را از غذا سیر نخواهم کرد.
ابلیس هم گفت: به خدا قسم من هم از این به بعد هیچ موحدی را نصیحت نمی کنم.»
امام صادق علیه السلام در پایان فرمود: « ای حفص! یه خدا قسم، بر جعفر و آل جعفر لازم است هیچ گاه شکمشان را از غذا پر نکنند. 
به خدا قسم، بر جعفر و آل جعفر لازم است هیچ گاه برای دنیا کار نکنند.»

کتاب فضائل و سیره چهارده معصوم در آثار استاد علامه حسن زاده / عباس عزیزی



برچسب ها :
پند ابلیس ,  حضرت یحیی , 

داستانی از لطف خداوند به امّت پیامبر صلی الله علیه و آله


روایت شده که وقتی آیه «لَهَا سَبعَة أبوَابٍ» نازل گردید پیامبراکرم صلی الله علیه و آله از جبرئیل سؤال نمود آیا آن درها بمانند درهای ما است؟

جبرئیل عرضه داشت: نه اما آن ها گشوده اند بعضی از آن درها پایین تر از بعضی دیگر است و فاصله هر در از در دیگر هفتاد سال راه است و هر در گرمایی هفتادبار سخت تر از در قبلی دارد و ... اما در اول جایگاه منافقین و کافران از اصحاب مائده و فرعون است و نامش هاویه است، در دوم جایگاه مشرکین است و نامش جحیم است در سوم جایگاه ستاره پرستان است به نام سقر، در چهارم لظی است و جایگاه ابلیس و تابعین او و مجوسی ها، در پنجم حطمه است و جای یهود، در ششم جایگاه نصاری ، سپس جبرئیل علیه السلام ساکت شد و به درخواست پیامبرصلی الله علیه و آله فرمود در هفتم جایگاه اهل کبائر از امت تو می باشد، آنانی که توبه نکرده از دنیا می روند.

ناگهان پیامبر صلی الله علیه و آله بیهوش بر زمین افتاد. جبرئیل سر مبارکشان را بر دامن گرفت تا حضرت به هوش آمد و فرمود: ای جبرئیل مصیبتم بزرگ و اندوهم شدت گرفت، مگر از امت من کسی داخل آتش خواهد شد؟ جبرئیل گفت: آری یا رسول الله! اهل کبائر از امت تو. و هردو به گریه افتادند.پیامبر صلی الله علیه و آله تا سه روز در خانه مانده بودند و جز برای نماز از خانه بیرون نمی آمدند و هنگام نماز می گریست و به درگاه خداوند ناله می کرد. روز سوم چند نفر جداگانه اجازه ورود خواستند ولی هر بار کسی جواب و اجازه نمی داد. سلمان علیه السلام این موضوع را به اطلاع حضرت فاطمه علیها السلام رساند و ایشان به در خانه پیامبر صلی الله علیه و آله آمدند و اجازه خواستند. پیامبر  صلی الله علیه و آله در سجده می گریست، سر مبارک را بلند کرد و فرمود: فاطمه را پشت در نگه ندارید. فاطمه علیها السلام پیامبر را در وضعی دیدند که  رنگ چهره  ایشان زرد شده و گوشت صورتشان از اندوه آب شده بود، به شدت گریستند و عرض کردند: چه بر رسول خدا نازل گردیده که چنین گشته است؟ پیامبر صلی الله علیه و آله از جبرئیل و آیه ای که نازل شده بود سخن گفت و در ادامه فرمود: مرا خبر داد که بلندترین درِ آن جایگاه اهل کبائر امت من است، آنها را به طرف آتش می کشند درحالی که صورتهایشان سیاه نیست و چشمانشان کور نشده و بر دهانشان مهر نزده و قرین شیطانی نگشته اند و غل و زنجیر بر آنها ننهاده اند. مردانشان را با ریش ها و زنانشان را به موی جلوی سر به سمت آتش می کشند و چه بسیار پیرها که به موی سپیدشان گرفته داخل آتش می کنند در حالی که فریاد می زنند: وای از این پیری و موی سپید! وای از این ناتوانی! و جوانان فریاد می زنند: وای از جوانی! وای از روی زیبا! و زنان فریاد می کشند وای بر رسوایی! وای بر دریده شدن پرده ها! و وقتی به سوی دوزخ کشیده می شوند فریاد وا محمدا ! از آنان بلند است.  در جواب مالک که از آنها می پرسد از چه امتی هستند؟ وقتی چشمانشان به مالک دوزخ می افتد از هیبت او نام محمد را فراموش می کنند و می گویند ما از کسانی هستیم که قرآن برما نازل شده و مالک می گوید قرآن نازل نگردید مگر بر امت محمد. و فریاد می کشند ما از امت محمدیم. مالک می گوید: آیا در قرآن برای شما مانع و بازدارنده ای از نافرمانی خدا نبود. اگر این گریه ها در دنیا و از ترس خدا بود، امروز جایگاه تان آتش نبود. پس مالک به دوزخبان می گوید: آنها را در آتش بیفکنید. همگی فریاد می زنند: لا اله الّا الله، پس آتش از آنها روی برمی گرداند. مالک به آتش می گوید: این دستور پروردگار است. پس آتش برخی را تا پاها، برخی را تا زانو و برخی را تا کمر و برخی را تا حلق در خود فرو می برد.

فاطمه جان! وقتی آتش به چهره آنها می رسد مالک به آتش می گوید: صورتهایشان را مسوزان چه بسیار در دنیا با این صورتها برای خدا سجده کرده اند، دلهایشان را نسوزان چه بسیار در ماه رمضان تشنگی کشیده اند. پس تا هروقت خدا بخواهد در آنجا خواهند ماند، هنگامی که فرمان خدا اجرا شد، خداوند به جبرئیل می گوید: معصیت  کاران امّت محمّد چه می کنند، جبرئیل می گوید: پروردگارا تو داناتر به حال ایشان هستی، و جبرئیل از مالک حال آنان را جویا می شود. مالک می گوید: چه بد است حالشان! و چه تنگ است جایگاهشان! آتش بدنهای آنها را سوزانده و گوشتشان را خورده و صورت ها و دلهایشان درحالی که ایمان در آن می درخشد باقی مانده. جبرئیل وارد می شود تا آنان را بنگرد. وقتی متوجه می شوند که او جبرئیل، فرشته وحی است، همگی فریاد می زنند: ای جبرئیل از ما به محمد درود فرست و بگو گناهان بین ما و تو جدایی افکند. او را از بدی حال ما آگاه کن.

وقتی جبرئیل تقاضای آنان را به خداوند عرضه می دارد، خداوند می گوید: برو و پیامبر را آگاه کن. جبرئیل وارد بر پیامبر می شود درحالی که ایشان در خیمه ای از مروارید سفید که چهارهزار در دارد و درهایش از طلاست می باشند، و احوال امّتش را به اطلاعشان می رساند.پیامبر صلی الله علیه و آله نزد عرش آمده و به سجده می افتد و خداوند را می ستاید، خداوند می گوید: سرت را بلند کن و هرچه می خواهی بخواه که داده می شود و هرکه را می خواهی شفاعت کن که پذیرفته می شود. تو را شفیع امت گنهکار قرار دادم هرکه را که لا اله الا الله گوید از آتش خارج کن. پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله همگی را از آتش خارج می نماید در حالیکه به زغالی می مانند که آتش آنها را خورده باشد. پس آنان را به سوی نهری که بر در بهشت است و حیوان نام دارد می برد تا در آن غسل کنند؛ و از آن نهر خارج می شوند در حالی که جوانند و بر دیده سرمه کشیده با چهره هایی چون ماه داخل بهشت می شوند.




برچسب ها :
امت گنهکار ,  گنهکاران در جهنم ,  لطف خداوند ,  پیامبر , 

به بهانه شهادت حضرت زهرا سلام الله 

داستداستانک 11انك 1 :ه مقتدایی در درس خارج فقه خود در تاری:

داستانک 1-

آیت الله مقتدایی در درس خارج فقه خود در تاریخ 89/7/2 فرمودند: سال 1345 شمسی در مكه شیخ علی کاشف الغطاء نوه شیخ جعفر كاشف الغطاء را دیدم ... و او خاطره ای را برایم گفت : كه ، جد ما مرحوم کاشف الغطاء با خود گفت مردم در احکام الهی از ما متابعت می‌کنند و ما فتوی می‌دهیم و آنها عمل می‌کنند در مورد شهادت حضرت زهرا هم اگر ما اعلام بکنیم که شهادت حضرت زهرا روی 75 روز است یا روی 95 روز است مردم متابعت می‌کنند و دو دستگاه و دو موقع عزاداری برپا نمی‌شود و تصمیم گرفت در این مورد مطالعه کند

 لذا کتب مربوطه از شیعه و سنی را جمع کرد تا با یک بررسی عمیق تحقیق کند و حکم نهایی را صادر کند آن بزرگوار (شیخ جعفر کبیر) مادر پیری داشت متجهده و اهل عبادت بود شب در عالم خواب فاطمه زهرا(سلام الله علیها ) را در خواب می‌بیند که با حال غضب (با این تعبیر) فرمودند که این چه کاری است پسرتان می‌خواهد بکند و می‌خواهد وفات یا شهادت مرا کم کند

 این زن که روحش از تصمیم پسرش خبر نداشت از اتاق می‌آید بیرون نصف شب می‌بیند که چراغ اتاق پسرش روشن است معلوم است که بیدار است می‌آید درب اتاق شیخ را باز می‌کند وارد می‌شود می‌بیند اینقدر کتاب دور شیخ جمع شده است که اصلا خود شیخ پیدا نیست گویا پشت کتاب مخفی شده باشد می‌رود جلو صدا می‌زند پسر چه می‌کنی که فاطمه زهرا(سلام الله علیها) بر تو غضبناک است

مرحوم شیخ فکری می‌کند می‌پرسد چه شده است؟

مادر می‌گوید فاطمه زهرا(سلام الله علیها) فرمودند می‌خواهد ایام شهادت مرا کم کند.

مرحوم شیخ می‌فهمد اقدامی که می‌خواست بکند مورد نظر حضرت زهرا (سلام الله علیها) نیست خود حضرت می‌خواهند که دو برنامه دو تشکیلات دو وقت جلسات گرفته بشود. مرحوم شیخ بساط را جمع می‌کند و می‌گوید همانطور که روال بوده برای حضرت زهرا دو دفعه عزاداری و مجالس منعقد بشود.

داس2222تانك جه الاسلادیب یزدی می فرمایند:

"2 داستانک 2-

حجة الاسلام ادیب یزدی می فرمایند: یادم می آید یک روز در محضر رهبر عالی قدر انقلاب [حضرت آیت الله خامنه ای] بودم یکی از آقایان سوال کرد:

"درباره شهادت حضرت فاطمه(سلام الله علیها) بالاخره 75 روز بعد از رحلت صحیح است یا 95؟"

رهبر عالی قدر پاسخ واقعا حکیمانه ای دادند و فرمودند: "برای شما چه فرقی می کند کدامیک صحیح باشد خداوند خواست که مردم بیشتر به یاد مادر ما باشند و بیشتر برای مادر ما عزاداری و بیان فضائل ایشان را بکنند."





مطالب مرتبط :
منبرک


برچسب ها :
داستان شهادت ,  اختلاف تاریخ شهادت حضرت زهراسلام الله علیها ,